مؤلف مجهول
15
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
ميان آب افتاد و او به فال بد گرفت ، عنان مركب را كشيده ايستاد . امرا گفتند كه اى شهريار چرا نمىروى ؟ امير گفت كار من بد شد چرا كه اين تازيانهء دولت من بود و حال از دست من رفت . تا تازيانه به دست من نيايد ، يك گام پيشتر نروم . امرا گفتند كه زنهار اين معنى را به خاطر راه مده كه تازيانه درين دريا چگونه به دست تو آيد ؟ آن شهريار فرمود كه اگر به خاطر من نمىگذشت خوب بود ، هر گاه اين تازيانه به دست من نيايد ، كارى از پيش نخواهم برد . پس چون يك ساعت در سر جيحون ايستاده اين حرفها مىگفت كه چشم صاحبقران بر مردى افتاد كه از جانب قبله پيدا شد و چون نيك نظر كرد درويش سياهپوشى را ديد كه قدم بر روى جيحون نهاده مىآمد . چون نزديك امير تيمور رسيد ، گفت كه سبب ايستادن چيست ؟ امير تيمور گفت كه اى سرور : آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است . « 1 » تازيانهء من درين آب افتاده است مىخواهم كه تازيانه به من برسد . آن سرور دست دراز كرد در ميان رود جيحون و تازيانه را بيرون آورده به امير تيمور داد . امير تيمور بوسيده بر چشم خود گذاشت و گفت كه اى شهريار چه كسى و نام تو چيست ، مرا خبر ده . آن سرور گفت كه مرا دو مرتبهء ديگر خواهى ديدن : يك مرتبه در سر پل [ زرقان ] و مرتبهء ديگر در اردبيل . و مدفنم در قدس خليل « 2 » خواهد [ بود ] . اين بگفت و از نظر غايب شد . جمعى كه با صاحبقران بودند گفتند كه اين مرد چه كس بود كه تازيانهء شما را از آب بيرون آورده به شما داد ؟ امير فرمود كه شما نيز ديديد ؟ گفتند بلى . گفت كه ندانستم كه چه كس بود ،
--> ( 1 ) - رجوع شود به امثال و حكم دهخدا . ( 2 ) - اصل : قرض خليل .